تبليغاتX
پاییز

پاییز

خزان عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 18:45  توسط تارا  | 

خط پایان

 

 

 

همیشه زخمهای فراموشی

همیشه دردهای جدایی

همیشه خسته

تهی

بیزار

همیشه های مرا ای خوب

تو خط پایان باش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 17:9  توسط تارا  | 

تو میایی

چشمهایت مال من است
نگاهت مال من است
در نگاهت دریایی از عشق می بینم
که صلدقانه به من میگویند که دوستم داری
با تو ارام میشوم
هر سپیده صبح
هر غروب
هر شامگاه
صدای قدمهای تو
درفضای خانه ای که برای تو با گلهای عشق آذین بسته ام
طنین می افکند
میایی
در دستانت یک دنیا عشق به همراه داری
به دیدارم امده ای
شانه هایت تکیه گاهم منند
فکر کردن به این که یه روزی این جدایی به پایان میرسد
شادم میکند
نوید آمدنت
خانه ام را ستاره باران میکند
می بینی برای دیدارت چه بیقرار نشسته ام
دنیا مال من است
از همه بالاتر عشق تو مال من است
تا با تو هستم
نمیخواهم فکر دوریت
لحظه های شیرین با تو بودن را برایم تلخ کند
میایی
در دستانت عشق همرا داری
آمده ای
زندگی دوباره ببخشی
به من میگویی هرگز ترکم نخواهی کرد
عشقت سرپناه تنهاییم خواهد شد
با تو چه خوشبختم
همه جای خانه ام ااز وجود تو روشن شده
میایی
من تمام غزل های عاشقانه رابرایت میسرایم
ای ابی ترین اسمان
ای تک ستاره زندگیم
مرا با خودت ببرتا با تو بمانم
برای همیشه
فاصله ها را میشود از میان بر داشت
دنیا مال ما خواهد شد
چشمهایت مال من خواهد شد
دستهایت گرمای زندگی به من خواهند بخشید
وقتی میایی
یک فلب عاشق
که متعلق به توست
دو چشمی  که به انتظار ،به در دوخته شده
بیا ، تا بگویم که چقدردوستت دارم







 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 10:57  توسط تارا  | 

مینویسم برای تو انتظار چه واژه غم انگیزیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 18:17  توسط تارا  | 

اوای عشق

 

آغاز دوستی ما

با یک سلام شیرین

عشق پاکی را به ما هدیه کرد

عشقی که

 لحظه ، لحظه اش

چون گلی در دلمان شکفت

و به بار نشست

شدیم همدم هم

رفیق شبهای تنهایی هم

حتی فاصله بین ماهم

نتوانست لحظه ای ما را از هم غافل کند

کنار هم ماندیم

ولی دور

و همیشه با گفتن سلام به هم

گلهای شادی در دلمان شکفت

جدایی دیگر برای ما مفهومی نداشت

با قاصدک ها برای هم پیغام عشق فرستادیم

عاشقانه انها را در دستهایمان گرفتیم

و خبر عاشقی به هم را از دل انها شنیدیم

و اواز عشق را در دل انها یافتیم

هر دو سکوت کردیم

هیچکدام یارای این که به دیگری بگوید

دوستت دارم را نداشتیم

ولی در دل این سکوت

رازی نهفته بود

و عشق بزرگی

به پاکی اسمان ابی

و خوب میدانستیم

روز جدایی از همدیگر

روز مرگ عشقمان خواهد بود

هر دو با هم ارزو کردیم که

که هرگز لحظه جدایی از همدیگر فرانرسد

و ما تا ابد کنار هم بمانیم

اگر چه فاصله بین ما هزاران فرسخ باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 17:47  توسط تارا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 13:38  توسط تارا  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 18:58  توسط تارا  | 

بیا و ببین

 

درانتظار چه باشیم
بوسه یا لبخند؟ 
و درامید چه با زندگی بیامیزیم
فریب یا پیوند؟
***************
زمان چه بوی گسی دارد
و شوق یک دیدار
مرا به سوی پرهیز میکشد
که درپرهیزهمیشه بیماریست
بیا بیندیشیم
که دانه های غافل و در خواب مانده پاییز
دوباره بیدارند
درنگ کن اندکی
که درختهای تهی مانده نیز
از تهی ماندن بیزارند
بیا که خواهم برد
تو را به خلوت بی اعتبار شبهایم
بیا که میخواهم
برای تو بیقرار بنشینم
زمان ، زمان بیداریست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 14:46  توسط تارا  | 

شقایق

 

توچون شقایق
بر دشت تنهایی قلبم روییدی
با باران اشکهایم
در قلبم ریشه دواندی
چون ستاره ای شدی
که بر شبهای تاریکم تابیدی
به این قلب بی نور روشنایی بخشیدی
تا
تمام رویاهایم
در عشق تو تجلی پیدا کرد
دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 11:23  توسط تارا  | 

ستاره تو

 

بازبرای تو مینویسم

در این شب سرد و بی ستاره

در این شب وهم انگیز

برای تو مینویسم،شاید بدانی

برای یهانه ای که این دل ماتم زده ام میگیرد

برای اشکهایی که بی محابا بر پهنای ضورت میریزند

برای تویی که هیچوقت کنارم نیستی

برای تویی که نبودنت غمگینم میکند

گریه هایم بی بهانه نیست

دلم بهانه تو را میگیرد

وقتی نامه ام را میخوانی غمگین میشوی

اشک میریزی برای ستاره بی فروغ خودت

برای تنهاییش ، برای ناکامی اش

برای دلواپسی هایش

نمیدانم چرا اسمم را ستاره گذاشته اند

ستاره باید روشنایی داشته باشد

چه فایده دارد در هر محفلی چون ستاره ای بدرخشم

ولی در زندگیم، درون خودم حتی کور سویی نداشته باشم

من میخواهم ستاره زندگی تو باشم

در کنار تو بدرخشم

به هر کجا که فدم مینهم تو کنارم باشی

در اسمان زندگی ، در کنار تو

دستم را بگیر و از این ظلمت رهایم کن

تا همیشه کنار تو بمانم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 23:40  توسط تارا  | 

شب تنهایی

 

 

 

دلم گرفته

مثل آسمانی که پر از ابر است
شب بارانی
شب ظلمت
شب سکوت
شب تنهایی
پنجره ها همه بسته اند
مثل تمام امیدهای راه خیالم
چشمهایم لبریز اشکند
قلبم لبریز اندوه
سنگینی بهت و سکوت
همه غمهای عالم به یکباره
به قلبم هجوم اورده اند
و دیوارهایی که مثل حصارزندان
دور و برم راگر فته اند
قلب من کویری شده خشک
اسمان هم بغض کرده نمیبارد
بر من ببار ای ابر
دلم گرفته و دیده ام نمی بارد
چه سخت است در خویش گریستن

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 23:11  توسط تارا  | 

خزان

 

برروی گلبرگهای عمر
ناتمامم نوشته ام
وقتی که بیایی
شاید بار دیگری نباشد
خزان دیگری از راه نرسد
طبیعت هزار رنگ نگردد
زمستانی در راه نباشد
برفها سفید نباشند
همه چیز رنگ سیاه دلتنگی بگیرد
تو نیز در سوگ
از دست دادنم
فقط اه بکشی
قطره اشکی گونه ات را ترکند

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 22:21  توسط تارا  | 

 

اتش هجر تو خرمن جانم سوخت

دو دیده دریا شد درانتظار دیدارت

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 17:34  توسط تارا  | 

انتظار

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 23:46  توسط تارا  | 

 

امروز هم با تمام دلتنگی هایش گذشت

صفحه دیگری از زندگی ورق خورد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 23:3  توسط تارا  | 

فراموشم نکن

 

چه قدر با شکوه است اتفاق طلوع عشق تو
در بیکران افق زندگی کوتاهم
صدای تو ارتعاشی است که تار و پود جانم را به لرزه در می اورد
نمیتوانم قادر نیستم بگویم

که چه آتشی بر جانم انداخته ای
هجوم عشق تو به قلبم
انعکاس صدای تو
نگاه گویایت

برایم حیات دو باره می بخشد
ولی دوریت برایم طاقت فرساست
اتشی است که، جانم را به اتش میکشد
چی بگویم ،چه میتوانم بگویم
تحمل دوریت را ندارم
اگر باور نداری
سوزاشک و اهم را ببین
که چگونه
از فراق تو چون شمعی میسوزم
و اب میشوم

غم دوری تو به عظمت یک کوه به قلبم سنگینی میکند
از فراق تو
مثل شمعی ذوب میشوم
غم دوری تو
به عظمت یک کوه بر قلبم سنگینی میکند
به وسعت اسمان غمگین میشوم
قلبم یارایی پذیرفتن ان را ندارد
اندوه دوری از تو نابودم میکند
تا کی باید صبورباشم
فراموشم نکن
دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 19:51  توسط تارا  | 

تقدیم به همه عزیانی که در این فاجعه نزدیکانشان را از دست داده اند

 

در دور دستها

دشتی پر از لاله می بینم

این جا  دشت عاشقان است

قلبهایی که به خاطر وطن میطپید

اکنون بی صدا و آرام در خاک افتاده اند

و خونشان این دشت را گلگون کرده است

چشمان مادران دریای خون است

دلهای شکسته شان لبریز از ماتم

بچه های کوچکی که هنوز عظمت فاجعه برایشان قابل درک نیست

خواهرانی که فریاد دل سوختگیشان به عرش میرسد

قلبهای پاره ، پاره شده

فریادهای در گلو شکسته

بغض هایی که به های های گریه نشسته است

زانوانی که توان رفتن ندارند

مادران باید منتظر بمانند

تا لاله های به خون نشسته شان

در بهشت موعود

سر بر سینه شان بگذارند

چه تلخ است نبود این عزیزان

جای خالیشان مثل خار در چشم همه می نشیند

مادران داغدار چقدر باید منتظر بمانند

تا در بهشت موعود فرزندانشان

را به آغوش بکشند

و چه طاقت فرساست

این لحظه های انتظار و رسیدن به هم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 11:19  توسط تارا  | 

گلهای عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 21:28  توسط تارا  | 

حقیقت عشق

 

دلتنگم، دلتنگم

برای چشمهایی که عاشقانه

چشم براهم هستند

دلتنگم برای قلبی که به خاطر من میطپد

به من بگو ، بگو

از دوست داشتن ، از مهر

از غنچه های گلی که

هزاران راز

در قلب این گلها نهفته است

اینها تمام هدیه هایی هستند

که با یک دنیا عشق

تقدیمم میکنی

و چه قدر شیرین است فکر کردن به تمام این خوبیها

بیا بیندیشیم

آنچه انتظار را درون قلب کسی میکشد

حقیقت عشق است

و تو این حقیقت را به من آموختی

و پاکترین عشق را به من هدیه کردی

دوستت دارم

تا همیشه منتظرت خواهم ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 19:52  توسط تارا  | 

وای من اگر نیایی

 

خوب من

تو آمدی و

چطور دانستی؟

 به قلبی قدم مینهی

که به تو نیاز دارد

به قلبی که به تو

تعلق دارد

از کجا به این راز نهان پی بردی؟

در خانه قلبی برویت گشوده خواهد شد

که تمام عشق تو در آن جای خواهد گرفت

میدانستی اگر بیایی در جایی ساکن خواهی شد؟

که جز مهر تو

عشق دیگری درانجا راه نخواهد داشت؟

وای اگر نیایی

چطورمیتوانم

دوریت را تحمل کنم

چگونه به قلبم بیاموزم

که از دوریت بیقراری نکند

و خاموش باشد

قلبم را نشکن

اینجا سرای مهر توست

قلبی که ذره اش ،ذره اش جایگاه عشق توست

مرا به دست طوفان بلا نسپار

بیا که تمام لحظه ها به انتظار آمدنت هستم

باورم کن محبوبم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 22:12  توسط تارا  | 

میخواهم برای تو بنویسم

 

میخواهم فقط برای تو بنویسم

برای تو

آمدنت در زندگیم

نوید شادیها بود

زندگی بود،عشق بود

شیفتگی بود

دنیایی ازجنون و دلدادگی بود

میخواهم

برایت بنویسم ای تنهاترینم

چگونه آمدی

چگونه جای جای قلبم را

به تصرف عشق خودت در آوردی

گویا

این قلب فقط متعلق به تو بود

میخواستم برایت بنویسم

وقتی بیایی

در قلبی ساکن خواهی شد

که جز مهر تو

مهر دیگری در آن راه نخواهد داشت

وقتی بر قلبم قدم نهادی

همه جای قلبم متعلق به تو شد

میدانی؟ چشمانم منتظر آمدن تو بودند

میخواهم برای تو بنویسم

با آمدن تو قلبم پرشد از خاطره های شیرین

وقتی آمدی

آفتاب نگاهت

به زندگانیم روشنایی بخشید

ناگهان عشق تو

به مرز جنونم کشاند

اکنون همه وجودم متعلق به توست میخواهم برایت بنویسم

شبهای تنهایی من پر شده ازیاد تو

همه ثانیه های من به تو تعلق دارد

به تو مینویسم

همه هستیم، همه داشتن و نداشتنم

فقط و فقط مال توست

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 21:48  توسط تارا  | 

وای من اگر نیایی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 15:57  توسط تارا  | 

تنها برای تو می نویسم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 15:54  توسط تارا  | 

زورق عشق

 

توآفتابی ، آفتاب

بر من بتاب

زمستان سرد است

یخهایی تنهاییم را آب کن

از عشقت دریایی بساز

برای من

که انتهایی نداشته باشد

زورق کوچکی

با دستهای پر مهرت بساز

که فقط به اندازه عشق

من و تو باشد

افتاب عشقت را از من دریغ مکن

من به گرمای مهربانی تو محتاجم

نگذار تنهاییم

به وسعت ستاره های اسمان بنشیند

چشمهایت مال منند

با یک دنیا عشق

و همیشه به من می اموزند

که چطور دوستت داشته باشم

افتاب عشقت را از من دریغ مکن

که من محتاجم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:23  توسط تارا  | 

تنها باور من دوستت دارم

 

تنها باور سبز من

در این دنیای بهت و سکوت

صدای نوازشگر توست

که مرا صدا میزند

و مرا

از این دنیای سکوت دهشت انگیز

به سوی دنیای مملو از هیاهوی عشق میبرد

اونجا دیگر سکوتی نیست

تا دلت بخواهد بیقراری است

حرف عشق است

اینجا دستهایم سرد است

گرمی نوازش دستهای تو را میخواهد

من دریای محبت تو را میخواهم

غرقم کن، غرقم کن

در دنیای پرتلاطم عشق

فرصتی نده

بگذار

بمیرم

بگذار به خاطر عشق تو بمیرم

چشمانت مرا میخواند

من در این چشمهای پر از ستاره

دنیای تنهاییم را پشت سر جا خواهم گذاشت

به سوی تو پر خواهم کشید

در اشیانه ای که برایم می سازی

جای خواهم گرفت

شانه هایت ارامگه اشکهای من خواهد شد

دستهایت گرمای زندگی به تنم خواهد داد

روزهای تاریک زندگیم

پر از روشنایی مهتاب عشق خواهد شد

باور سبز من

تو را میخواهم، تو را

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 17:39  توسط تارا  | 

دوستت دارم به اندازه تمام تنهاییم

 

شادمانه ترین لحظه های زندگیم را

با تو تقسیم خواهم کرد

همان موهبتی که خودت به من هدیه کرده ای

ولی عشقم را با تو تقسیم نخواهم کرد

چون این تمام دلبستگی من است

تو را دوست خواهم داشت

تو را پرستش خواهم کرد

هر قطره اشک من

که به خاطر تو که تنها یاور منی

و تنها امیدم

بر روی گونه هایم به خاطر دوری از تو

فرو بریزد

باران محبت توست عزیزم

تو را دوست خواهم داشت

عشق تو را در کوچکترین زوایای قلبم

جای خواهم داد

که هرگز جدا از این عشق نباشم

که تنها سهم من از این دنیا همین است

بالاترین سهم من از عشق در این تنهایی همین است محبوبم

من این تنهایی را به جان میخرم

چون دنیای من عشق توست عزیزم

به تو فکر خواهم کرد

با تمام توانم

چون تنها اندیشیدن به تو ارامم میکند

دوستت دارم به اندازه تمام تنهاییم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 16:34  توسط تارا  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 3:20  توسط تارا  | 

وقتی بیایی

 

هرروز که بگذرد

هر روزی که شب شود

و هر شبی که به صبح ختم گردد

من بیدارم و منتظر

منتظر آمدنت

تمام لحظه ها را بیدار خواهم نشست

وقتی آمدی

یک بغل گل یاس

به پایت بریزم

و با اشک چشمانم

خاک راه تو را بشویم

وقتی آمدی

قدم نازنینت را بر روی چشمانم بگذار

ای تمام هستیم فدای تو

دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 3:9  توسط تارا  | 

اسیر

 

میخواهم از عشق بنویسم

از جدایی سخن نگو

آخر مگر میشود از عشق گذشت

اگر بخواهی ترکم کنی

من تنهاترین خواهم شد

پژمرده خواهم گشت

قلبم از دوری تو به خون خواهد نشست

من زندانی عشق تو هستم

اسیر و دربند تو

با من از جدایی سخن نگو

من پژمرده میشوم

میمیرم

این اسارت را از من نگیر

بگذار در کنج این قفس

اسیر عشق تو باشم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 0:15  توسط تارا  | 

واژه عشق

 

تو را با چه واژه ای بنامم

جنگل سرسبز وجود تو را

به کدامین بهشت تشبیه کنم

خوبی تو را با چه قلمی به تصویر بکشم

که تنها

نام عشق شایسته وجود توست

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 0:5  توسط تارا  |